تارخ انتشار: یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۷
کد خبر : 9509
چاپ خبر
بازدیدها: 617

دختر ۱۰ ساله ای که سال‌ هاست کمک خرج خانواده شده

ل

کرج رسا: با سن کم دستانش به عروسک بازی عادت ندارند و به جای فکر کردن به خاله بازی و داشتن اسباب بازی‌ های دخترانه، به فکر کار کردن است تا مادرش کمتر خسته شود

به گزارش کرج رسا به نقل از البرز آنلاین، یک خانه محقر، یک خانواده ۵ نفره اما بدون پدر و یک افسانه که با وجود ۱۰ سال سن، یک تنه به فکر تأمین مخارج زندگی است. صورتی زار و نحیف اما چشمانی که شهامت و جسارت از آن‌ها موج می‌زند نشانه‌های چهره آفتاب سوخته افسانه فرزند سوم این خانواده است.

با این سن کم دستانش به عروسک بازی عادت ندارند و به جای فکر کردن به خاله بازی و داشتن اسباب بازی‌های دخترانه، به فکر کار کردن است تا مادرش کمتر خسته شود. به خودش قول داده حال که از فاطمه کوچولو بزرگتر است و مثل فرحناز و میلاد خجالتی نیست بیشتر کار کند تا خانواده‌شان از هم نپاشد. قهرمان داستان این زندگی سراسر غم کسی جز او نیست.
دختر ۱۰ ساله ای که سال‌هاست کمک خرج خانواده شده

سال‌های دور و خاطرات نزدیک

کوچه‌های خاکی و خانه‌های تخریب شده یکی از محله‌های ملک‌ آباد را که پشت سر بگذاری به خانه‌ ای می‌رسی که شکل و شمایل درستی ندارد. یک در کوچک رو به رویت باز می‌شود و وارد اتاقی می‌شوی که بی‌بی‌گل و فرزندانش در آن زندگی می‌کنند. اینجا همه هر روز چشمشان به دستان افسانه است. او بیشتر از همه برای تأمین این زندگی ساده و بدون امکانات تلاش می‌کند.

بی‌بی‌گل نشسته و دخترها او را دوره کرده‌اند. افسانه از همه به مادر نزدیک‌تر نشسته است. هر بار که رشته کلام را گم می‌کند، سر رشته را به دستش می‌دهد.

می‌گوید: نه مادری داشته‌ام نه پدری، از همان کودکی هیچ کدام از آن‌ها را ندیده‌ام. کنار مادربزرگ، بزرگ شده‌ام. آرایشگری می‌کرد. کنار دستش چیزهایی را یاد گرفتم تا این که
۳۱ ساله شدم و به عقد پسری همسن و سال خود درآمدم. تا آن روز شناسنامه نداشتم و ازدواجمان از طریق یک استشهادنامه محلی صورت گرفت. هر بار که از همسرم و پدرش می‌خواستم برای من شناسنامه بگیرند پدرشوهرم مخالفت می‌کرد. نخستین فرزندمان را در ۵۱ سالگی به دنیا آوردم. نام او را فرحناز گذاشتیم.

بی‌بی‌گل ۸۳ ساله است اما او را بزرگتر از اینها تصور می‌کنی. هرچند تا به امروز سرپا ایستاده و به سختی‌های زندگی خندیده اما خطوط چهره او تاب نیاورده‌اند. می‌گوید: بعد از فرحناز، میلاد و بعد از او افسانه به دنیا آمد. زندگی‌مان خوب بود. همسرم برای گذراندن زندگی هرکاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد برای همین روزهای زیادی را از ما دور بود و همین دوربودن‌ها باعث شد که بچه‌ها شناسنامه نداشته باشند.

اشک‌ های پنهانی

سه ماهه باردار بود که روی تابلوی زندگی‌اش تصویر دیگری نقش بست. نیمه‌های شب بود، همسرش از سرکار به خانه باز می‌گشت که مورد حمله یک سگ هار قرار گرفت و بر اثر اصابت سرش به یک صخره از دنیا رفت. بی‌بی‌گل مانده بود و سه فرزند قد ونیم‌قد و یک فرزند که در راه بود. انگار قرار بود، با این رفتن، همه او را تنها بگذارند. به پیشنهاد یک‌دوست به کرج آمدند به امید یافتن کار و سر و سامان دادن به زندگی.

هرچه به این در و آن در زدم کار مناسبی پیدا نشد که بتوانم هزینه‌های زندگی و اجاره خانه را بپردازم. چون شناسنامه نداشتم کسی به من اعتماد نمی‌کرد. هر جا رفتم افسانه را با خود می‌بردم می‌خواستم باور کنندکه دروغ نمی‌گویم. بی‌ بی‌ گل لبخند می‌زند و می‌گوید: باوجود افسانه همه چیز بهتر پیش می‌رود، گاهی سر چهارراه گل و فال می‌فروشد. نمی‌توانم این لحظه‌ها را ببینم و از کنارشان عبور کنم. دلم می‌خواهد بچه‌های من هم مثل تمام بچه‌های این سرزمین زندگی کنند و رنگ آرامش ببینند، به همین خاطر نیمه‌های شب که خواب هستند اشک می‌ریزم و از خدا می‌خواهم کمکم کند پسرم، دخترم و خودم کاری پیدا کنیم و افسانه را از انجام کارهایی که برای آن‌ها به دنیا نیامده، نجات دهم.

همتی بزرگ

افسانه سواد خواندن و نوشتن ندارد اما خوب حرف می‌زند. افسانه کار می‌کند، با مادر برای چیدن سبزی به زمین‌های کشاورزی اطراف می‌رود و هیچ‌گاه او را تنها نمی‌گذارد. آخر شب که می‌شود دستمزدش را به مادر می‌دهد و در دلش امیدوار است که مادر عدس پلو بپزد. غذایی که از خوردنش لذت می‌برد.

نخستین آرزویم سلامتی مادرم است، او هم پدر ماست و هم مادرمان اگر نباشد معلوم نیست چه بر سر من و برادر و خواهرانم می‌آید. آرزوی دیگرم آن است که لااقل یک اتاق داشته باشیم تا مادرم نگران پرداختن اجاره خانه و آدم‌هایی که برایمان مزاحمت ایجاد می‌کنند نباشد. خیلی دوست دارم باسواد باشم، آرزو داشتم در آینده دکتر شوم تا هیچ کودک بیماری درد نکشد.

رقص قاصدک‌ ها

برق امیدی که در چشمان این خانواده تو را به خود می‌خواند به دلیل آشنایی‌شان با جمعیت دانشجویی امام علی(ع) است. دلشان را به مهربانی دانشجویانی بسته‌اند که قرار است برای آن‌ها از پزشک وقت بگیرند تا معاینه شوند و به مشکلات‌شان رسیدگی شود.

فرحناز دختر بزرگ بی‌بی‌گل که آرزو داشت روزی بازیگر شود، فکر می‌کند اگر اوضاع‌ رو به راه شود با پسری که بارها به خواستگاری‌اش آمده ازدواج می‌کند و دیگر نگران خانواده‌ نخواهد بود.

فاطمه کوچولو دیگر به دوستانش که پدر هر روز برایشان خوراکی می‌خرد غبطه نمی‌خورد و بی‌بی‌گل به خودش امید می‌دهد شاید کسی پیدا شود که دست‌های افسانه را به آشتی کتاب و قلم ببرد و افسانه به جای گذراندن وقتش برای کار کردن، همه سیاهی‌های زندگی را با پاک‌کن مهربانی‌ها، پاک کند و قاصدک آرزوهایش را با دستان پر از مهرش، نوازش کند.

پاسخی بگذارید

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

کرج رسا
آخرین اخبار
3
تیتر صفحه نخست روزنامه های ۴ اسفند
3
عکس خبر؛ آنجلینا جولی در حال خوردن عقرب
تک تیرانداز
ویدیو؛ شکار مزدوران عربستان به دست تک‌تیراندازان یمنی
iphone thuraya
چگونه آیفون یا گوشی اندرویدی خود را ماهواره ای کنیم؟
موتور پرنده
اولین موتورسیکلت پرندۀ جهان رونمایی شد + عکس
1
استان البرز برای صادرات محصولات تولیدی به چین آمادگی دارد
خودرو 1
جدیدترین قیمت خودروهای داخلی
1
درخشش تیم کشتی دانش آموزان البرز در مسابقات کشوری
1
بحران خاموش در کمین مردان
3
محکومیت عامل تخلیه فاضلاب در اراضی ساوجبلاغ
شیر آب
آغاز طرح انتقال آب طالقان به شهرجدید هشتگرد تا خرداد ۹۶
1
کلیات لایحه بودجه ۹۶ تصویب شد
1
آب از شب‌ مانده را نخورید!
آلودگی هوا
استمرار پایداری هوا طی ۲ روز آینده در البرز
1
جزئیات جدید از تماس تلفنی پوتین با ترامپ درباره ایران و برجام
یا زهرا 1
همایش بزرگ فاطمی در کرج برگزار می‌شود
1
دارندگان سهام عدالت سود می‌گیرند
1
کیفیت کالاهای چینی صادراتی به ایران افزایش می‌یابد
1
شکستن استخوان ترقوه‌ پسر ۳ ساله در مهد کودک
3
گزارش تصویری؛ برخورد یک اتوبوس با چندین خودرو در کرج