امروز: جمعه, ۳۰ مهر ۱۴۰۰ / قبل از ظهر / | برابر با: الجمعة 16 ربيع أول 1443 | 2021-10-22
کد خبر: 40479 |
تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۴۰۰ - ۶:۴۶ |
۰
| می پسندم
ارسال به دوستان
پ

شعری که در ادامه می آید؛ سروده ی شاعر جوان کشورمان “بهزاد خدمت لو” است.

خورشیدی زیر سر نداشتم

که شب را می سوختم

که با تمامی مردگان از گور برمی خواستم

و کهکشان های قضا شده رانخ به نخ پک می زدم

این من بودم

کسی که مسیر فاجعه را باز می گشت

پادشاهی با لشگری از کلمه ها

که خدایان خسته از نبرد را به آینه‌ ها میبخشید

و پنجره ای رو به درخت می گشود

درخت خواب های پریشان زنی ست

و پروانه پلکهای گُرگرفته اش…

در چشمهای قرمزش

پیرمردها عشق را دزدیده دید می زدند

و خدا را به تماشای نیمکت ها دعوت می کردند

از خواب‌ها به بعد

این منم

هیزمی که درخت بود

درختی که ابراهیم بود و سیاووش بود

مردی که آن شب سرقرارآمد

وهرچه نور نوشیده بود

در گلدانی کوچک به کاجها بخشید

 

 

 

بهزاد خدمت لو

 

لینک کوتاه خبر:

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر،تکرار نظر دیگران،توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی ، افترا و توهین به مسٔولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

نظرات و تجربیات شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرتان را بیان کنید

Scroll to Top