امروز: جمعه, ۳۰ مهر ۱۴۰۰ / قبل از ظهر / | برابر با: الجمعة 16 ربيع أول 1443 | 2021-10-22
کد خبر: 35090 |
تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۴۰۰ - ۴:۰۷ |
۰
| 3
ارسال به دوستان
پ

چرا در مدارس عادیی که تدریس می کنیم، در تمام این سال های طولانی حتی یک مورد قبولی در رشته های پزشکی، مهندسی و یا رتبه های برتر دانشگاه های مطرح را نداشته ایم در حالی که دانش آموزان ساعی با تمام غربال گری ها و جدا سازی ها کم نداشته ایم و البته همکارانی بسیار توانمند ….

به گزارش کرج رسا، یکی از معلمین البرزی در یادداشتی با عنوان “دانه هایی در شوره زار” نوشت:

 

 

چند روز پیش برای انجام یک کار عکاسی با یکی از شاگردان سال گذشته ام در رشته ی علوم انسانی که اتفاقا چند سالی هم هست که به دلیل علاقه به حرفه ی عکاسی به صورت غیر آکادمیک مشغول است و کسب درآمدی هم می کند و بالاخره هم توانسته بود با هزار داستان سال تحصیلی را بگذراند و سدّ امتحانات نهایی را بشکند و دیپلمی بگیرد دیداری داشتم .پس از انجام کار چند ساعتی نشستیم و خارج از معلم و شاگردی گپی زدیم و گفتگویی کردیم.

بر حسب اتفاق حال همکلاسی هایش را که چند سالی از شاگردانم بودند پرسیدم، که مثلا کجایند؟ چه کار می کنند؟ امتحان نهایی را چه کرده اند؟ آیا برای کنکور برنامه ریزی کرده اند؟

از حال و هوای بیرون مدرسه، خانواده هاشون، علامندی ها و خلاصه از هر دری سخنی …..

قبل از ادامه در پرانتز اضافه کنم با وجودی که سالهاست معلم یا بهتر بگویم دبیر هستم، متاسفانه اطلاعات ما از زندگی های خانوادگی و مشکلات و مسائل و بعضا بیماری ها و … دانش آموزان مان مگر در موارد خیلی خاص بسیار اندک هست. حال به دلیل سیاست کلی آموزش و پرورش و هسته های مشاوره یا هر سیاست گذاری دیگر و یا عدم صلاحیت برخی همکاران در دانستن بعضی اسرار دانش آموزان بوده است یا خیر فرقی نمی کند و با دلایل این به اصطلاح رازداری کاری نیست.

بگذریم …. به گفتگویمان برگردیم.

بله ….. حسم از حرف هایی که می شنیدم، برای من که گاهی مدعی فهم نسل نو را داشته ام و سعی کرده ام بهتر درک شان کنم و اغلب روابطم دوستانه بوده است، حسی شبیه پوچی، تهی بودن، دویدن در شوره زار و غربت بود. بدون اغراق بگویم خارج از حد تصور و باورم بود.

هنوز در باور کودکانه ی دهه ی پنجاهی خود همه ی بچه ها معصوم بودند. همه ی پدر مادر ها امن ترین آدم های دنیا هستند. چشم ها دروغ نمی گویند و ظاهر آدم ها همیشه گویای درونشان هست و تفکر های قالبی از این دست که تمام عمر باورمان بود و تمام اعتمادمان …

….. شنیدم که در کلاس چهل نفریمان شاید فقط دو نفر دارای خانواده سالم طبق تعاریف استاندارد جامعه شناسی بوده اند.

آن شاگرد دیگرم که در کلاس بسیار مأخوذ به حیا و سر به زیر بوده چند سالیست که به قول خودشان شاخ اینستا است و با عکس هایی نه چندان …. با چندین هزار فالور کسب درآمد می کند. آن دیگری که دختر بسیار زیبایی هم بود، از خانه فرار کرده است و معتاد شده است و این که الان کجا و با که زندگی می کند کسی خبری ندارد. آن یکی که بسیار هم موجّه و درسخوان بود و بسیار هدفمند به نظر می رسید و در یک خانواده ی متوسط نسبتا سنتی بزرگ شده بود در فلان پارتی دوستانه کارهای خارج از عرفی انجام داده که سال ها خانه و مدرسه و اجتماع و …. از آن ها منع شان کرده بود. یک عده ی دیگر کلا از کنکور نمایشی انصراف داده اند و کارت سلامت نگرفته اند و هیچ برنامه ای برای آینده ندارند.

مطالبی که می شنیدم خارج از حد تصورم بود که آخر چطور ممکن است مثلا فلانی ….!؟ … مگر اصلا ممکن است ….!؟ …. اصلا مگر به قیافه اش می خورد !؟ … و ده ها سوال دیگر ….

…. مدت هاست با خود می اندیشیدم …. چرا در مدارس عادیی که تدریس می کنیم، در تمام این سال های طولانی حتی یک مورد قبولی در رشته های پزشکی، مهندسی و یا رتبه های برتر دانشگاه های مطرح را نداشته ایم در حالی که دانش آموزان ساعی با تمام غربال گری ها و جدا سازی ها کم نداشته ایم و البته همکارانی بسیار توانمند ….

جواب خیلی از سوالات را خود می دانم امّا گویی نمی خواهم باور کنم و دوباره می پرسم واقعا …. چرا….!؟ آیا اصلا ما کاره ای هستیم!؟ اصلاً برای که و چه تلاش می کنیم؟ مقصر کیست؟

آیا …. !؟ آیا …. !؟ و ده ها واگویه های دیگر ….

همه چیز که خوب به نظر می رسید، تقریبا همه لبخند می زدند، همه حالشان خوب بود و ده ها تصویر از یکایک ایشان در ذهنم.

به یاد دارم چند سال قبل در کلاس های اول دبیرستانم قبل از این که نظام ۶-٣-٣ بشود، در جواب دانش آموزانم که چه رشته ای انتخاب کنیم که آینده ی شغلی داشته باشد و این که آیا رشته های کارو دانش و فنی حرفه ای خوب است یا بد؟ چطور پدر و مادرهایمان را راضی به انتخاب این رشته ها کنیم و …. ایشان را تشویق به انتخاب رشته ای که علاقه دارند، می کردم و با یادآوری این که یادگیری یک فن، حرفه، هنر و مهارت چقدر می تواند در آینده شغلی و ارتقا زندگی شان موثر باشد اندکی در حد بضاعتم راهنمایی شان می کردم، از قضا مدیریت دبیرستان مطلع شدند که جمع زیادی از اولیا، بر آن هستند فرزندان خود را از مدرسه ایشان که اتفاقا دبیرستانی دولتی هم بود، برده و در رشته ی مورد علاقه ی فرزندشون در هنرستان ثبت نام کنند. پس از جویا شدن از علت انجام این کار متوجه شدن که بنده در مواردی ایشان را راهنمایی کرده ام. به هر روی بنده احضار شدم و به شدت مورد عتاب و سرزنش ایشان قرار گرفتم که اصلا به شما چه مربوط است … مگر شما مشاور هدایت تحصیلی هستید؟ یا ضامن جهنم و بهشت ایشان …. !!!

اگر همه و یا بیشترشان از این مدرسه بروند و کلاس های انسانی ، تجربی ما به حد نصاب نرسد و مدرسه منحل بشود و سرانه فلان مبلغ حذف بشود و شماها بیکار بشوید و چه و چه بشود ما چکار کنیم!؟ ….آیا شما پاسخگو خواهید بود …؟ … اصلاً به ما چه که این ها دیپلم بگیرند می خواهند چکار بکنند و کجا باشند …. مگر ما وکیل و وصی ایشانیم !!!!؟؟؟؟

آنقدر گفت و گفت که آن روز من هم چون دیدم “نرود میخ آهنین در سنگ” چاره ای جز سکوت ندیدم.

امّا امروز با صد دریغ و افسوس به خود گفتم بله …. اصلا به ما چه؟ حرف های هم که شنیدم و چیزهایی هم که دیدم به ما چه؟ زحماتمان بر باد هوا شد به ما چه؟ اصلا ما چکاره ایم؟ حالا چه اهمیت دارد که فلان شاگرد درسخوان بی خیال کنکور شده یا آن یکی فرار کرده و معتاد شده و آن دیگری هم از طریق نمایش خود در اینستا کسب درآمد می کند ….. اصلا چه نیازی به حرفه و هنر و فن ….. اصلا به ما چه که خواستیم دایه ی مهربانتر از نامادری باشیم ….

بله اساسا به ما چه ……

در حالی که با خود می اندیشم که دیگر چشم ها را هم نباید باور کرد، از ماشینی در حال عبور ترانه ی زیبایی به گوش می رسد که درست است که به ما چه …. ولی عجیب حال و هوای مارا دارد.

از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه

ای هم قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

ما دربدرتر از همیم همخونه ی بی خونه

غربت ما دیار ماست خونین ترین ویرونه

دربدری کار تو بود، اما نصیب ما شد

کودک نازادهء ما به دست ما کفن شد

از من نپرس درد دلم، شکسته سنگ صبور

خاطره ها ویرونه هاست، قصه ها زنده بگور

چه آرزوهایی که نمرد، چه سینه هایی که نسوخت

باور کن ای هم آواز، نشکسته بال پرواز

با هم بیا بسازیم اون خونه رو از آغاز

از من نپرس خونم کجاست تو اون همه ویرونه……

چه آرزوهایی که نمرد، چه سینه هایی که نسوخت……..

 

 

به قلم: زهره اسکندری

لینک کوتاه خبر:

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر،تکرار نظر دیگران،توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی ، افترا و توهین به مسٔولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

نظرات و تجربیات شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظرتان را بیان کنید

Scroll to Top